ورود به چت روم
چت روم جوانان و نوجوانان ویژه دهه 70 و 80
ساخت وبلاگ جدید
ساخت وبلاگ جدید و حرفه ای در چند ثانیه

قبل از اینکه من با لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد و کلا با جماعت عشاق آشنا بشم از دوران دبستانم با ابراهیم و گوهر آشنا شدم یه دختر و پسر دهه 50 در دوران سیاه و بسته دهه 70 که عاشقی چیزی عجیب و غریب و حتی در مواردی جرم بود ،راستش من اولین بار عاشقی رو با کارهای ابراهیم میدیدم،خونواده گوهر تو خیابون ما بود و ابراهیم از صبح تا شب توی خیابونمون پلاس بود ،همه اهل محل هم میدونستند که ابراهیم گوهر رو دوست داره و چه جوک هایی که براشون درست نمیکردند و چه حرف هایی که پشت سرشون نمیزدند ،بعضی وقتا در ظهر گرماگیر تابستون که سگ هم از لونه اش بیرون نمیومد ابراهیم زیر آفتاب منتظر میموند بلکه گوهر به بهونه شستن جلوی خونه بیاد بیرون و برای لحظاتی همدیگه رو ببینن ،ابراهیم هیچ اهمیت نمی داد که کسی اونو نگاه میکنه یا در موردش چه قضاوتی میشه ،کلا از همه این حرف ها عبور کرده بود انگار بجز گوهر هیچ کس دیگه رو نمیدید و براش هیچی مهم نبود،بعضی وقتا میدیدی خیلی منتظر می موند ولی خبری از گوهر نمیشد ابراهیم که طاقتش تموم می شد یه مشت سنگ ریزه بر میداشت و پرت میکرد توی حیاط خونه گوهر و من فکر میکنم می خواست با این کار گوهر رو متوجه کنه ،من همیشه شاهد این داستان عاشقانه بودم سال ها گذشت و ابراهیم دلش رو به دریا زد و برای چندمین بار به خواستگاری گوهر رفت و خانواده گوهر بخاطر اینکه میدونستند که همه اهل محل میدونند چه داستانی پشت سر این پسر و دختر هست رضایت دادند که اینا باهم ازدواج کنند خیلی دوست داشتم بدونم ابراهیم اون موقع چه حسی داشت ولی میتونم تصور کنم در پوست خودش نمیگنجیده،صاحب فرزند شدند و سالها با خوبی و خوشی و عشق باهم زندگی کردند امروز دیدم در خونه گوهر شلوغ بود از مادرم پرسیدم چه خبر شده،گفت گوهر بخاطر سرطان سینه فوت کرده !سرطان لعنتی سینه گوهر رو از ابراهیم گرفت و من از اون لحظه تا الان رفتم توی خودم و به ابراهیم فکر می کنم. . .

پ.ن:یکی از دردهای من اینه که همیشه قبل از خواب شب به همه مردم دنیا فکر می کنم به همه،حتی شما دوست عزیز . . .


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

پهنه ی کویر Cherie اتوکلاو Jeff بوی پونه Jennifer